فريد الدين العطار النيسابوري

134

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

الحكاية و التمثيل خونيى را كشت شاهى در عقاب * ديد آن صوفى مگر او را به خواب در بهشتِ عدن خندان مىگذشت * گاه خرّم گه خرامان مىگذشت صوفىاش گفتا « تو خونى بوده‌اى * دايماً در سر نگونى بوده‌اى از كجات اين منزلت آمد پديد ؟ * زانچه تو كردى بدين نتوان رسيد . » گفت « چون خونم روان شد بر زمى * مىگذشت آنجا حبيب اعجمى در نهان در زيرِ چشم آن پيرِ راه * كرد در من طَرفة العينى نگاه اين همه تشريف و صد چندين دگر * يافتم از عزّتِ آن يك نظر . » هر كه چشمِ دولتى بر وى فتاد * جانْش در يك دم ، به صد سِر ، پى فتاد تا نيفتد بر تو مردى را نظر * از وجودِ خويش كى يا بى خبر گر تو بنشينى به تنهايى بسى * ره بنتوانى بريدن بىكسى پير بايد راه را تنها مرو * از سرِ عَميا درين دريا مرو پير ، ما لابُدِ راه آمد تو را * در همه كارى پناه آمد تو را